رضا قليخان هدايت

1501

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بفرمود تا لشكر آراستند * بكين جستن از جاى برخاستند فرستاد و فرزند را پيش خواند * بسى راز بايسته با او براند كه ترسانم از رستم تيزچنگ * تن آسان كه باشد بكام نهنگ بمردم نماند كه روز نبرد * نپيچد ز زخم و ننالد ز درد تو گويى كه از روى و از آهنست * و يا كوه البرز در جوشنست يكى كوه زيرش بكردار باد * تو گويى كه از ابر دارد نژاد شوم تا بدان روى درياى چين * به دو مانم اين مرز توران‌زمين آمدن پولادوند بمدد افراسياب بجنگ ايرانيان و مغلوب شدن پولادوند يكى نامه نزديك پولادوند * بياراى و از راز بگشاى بند كمر بست شيده به پيش پدر * فرستاده او بود و تيمار بر بكردار آتش ز بيم گزند * بنزديك سالار پولادوند به دو آفرين كرد و نامه بداد * همه كار رستم به دو كرد ياد سپاه انجمن كرد و گردان نيو * برآمد ز گردان لشكر غريو فروآمد از كوه و بگذاشت آب * بيامد بنزديك افراسياب خرامان بايوان خسرو شدند * براى و بانديشهء نو شدند بدانگه‌كه شد مست پولادوند * چنين گفت با شه ببانگ بلند كه اين زابلى را به شمشير تيز * بر آوردگه بركنم ريزريز تبيره برآمد ز درگاه شاه * بابر اندرآمد خروش سپاه به پش سپه رفت پولادوند * بتن زورمند و ببالابلند چو صف بركشيدند هر دو سپاه * هوا شد بنفش و زمين شد سياه تهمتن بپوشيد ببر بيان * نشست از بر زنده پيل ژيان برآشفت و بر ميمنه حمله برد * ز تركان بيفكند بسيار گرد ازآن‌پس چو آن ديد پولادوند * ز فتراك بگشاد پيچان كمند درآويخت با طوس چون پيل مست * كمندى ببازو عمودى بدست